|
|
|
|
|
سلام سال نو رو بازم بهت تبريک ميگم ميدونم نيستي ،ميدونم نمي خوني، اما اين طوري دلم آروم ميگيره مهلتي که به خودم داده بودم تموم شده ، ميرم از زندگيت بيرون، قسم.... نمیخواستم این جور بشه ،امروز با قران استخاره کردم با توموندن روخوب گفته بود سوره خوبی هم اومد سوره نور ...نمیدونم... بهت هم گفتم از این که اینجور بلا تکلیف باشم خسته شدم نه معلومه تورو دارم نه معلومه نه اما با حرفایی که زدی یه راه بیشتر ندارم ،میدونم یه مانعم تو زندگیت عزیزم امیدوارم تو زندگیت به هرچی میخوای برسی...به پول و ثروت به ماشین به خونه و هرچی که دوست داری . . . خوشحالم که خونوادت واست اینقدر مهمن آرزومند سلامتی اول واسه خودت بعد هم واسه تک تک اعضای خوانوادت دوستت دارم جلوشو بگیرم بجز وقتی که چندلحظه رفتی پیش احسان .....
شاید این پست آخر باشه خیلی دوستت دارم ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته ،
خسته تر از هر کس دیگه .....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
مي خواهم به عقب برگردم
در تلاقي گريه و سکوت، از نو شروع کنم... تار بزنم و در ترکيب رنگ ها فقط به آبي برسم جاهايمان را عوض کنم جاده را براي خودم انتظار را براي تو بکشم ! اگر به عقب برگردم اين بار تويي که مي ماني منم که مي روم ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
خوش به حالت تکه سنگ که نداري دل تنگ سلام گلم دلم واست خيلي تنگه ، خيلي وقته با هم اونطور که بايد حرف نزديم ،تقريبا"هرروز با هم حرف زديم اما فقط دوسه کلمه که خلاصه ميشه تو<< سلام -حالت خوبه -چطوري-مواظب خودت باش -خداحافظ >> همين خيلي باهات حرف دارم خيلي...که تو دلم روي همديگه تلنبار شده نميدونم کي و کجا مي ريزمشون بيرون و بهت مي گم... قرار اون بار هم واسه همين بود تا باهات حرف بزنم که نشد واسه رگبار واسه بارون ،چتر دستاتو مي خوام دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 6:52 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب خیلی دلم گرفته، خیلی ، اشکام دیگه امون نمی دند تو مسیر اومدن از دفتر تا خونه همش به خودم میگفتم اینجا نه اگه کسی اشکامو بیبینه نا جور میشه... به تو زنگ زدم تا باتو حرف بزنم اما وقتی صداتو شنیدم که خوشحالی و میخندی از پشت تلفن ،نتونستم باهات حرف بزنم قطع کردم، دلم نیومد خوشحالیتو خراب کنم ...نمی خوام به خاطر من حتی یه لحظه خوشیت کم بشه... ...................خدا کمکم کن
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام گلم
امروزتولدته ، خیلی دلم می خواست میتونستم تولدت رو بهت تبریک بگم و باهات حرف بزنم خیلی دوستت دارم ، تو همه دنیامی ، بدون تو زندگی رو نمی خوام تولدت مبارک کادوت هم باشه وقتی اومدی، عزیزمی دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
ششم تیر ماه هشتاد و شش
.... می شه گفت یکی از بهترین روزهای عمرم...، یکی از روزهای که اصلا غیر ممکنه که از خاطرم بره ،یکی از قشنگترین روزهای زندگیم بیشتر بود میدونم یادته .... هر جور بود و خودم رو راضی کردم واسه اولین بار و آخرین بار بیام ببینمت دلایلی هم که باعث شد اینجور تصمیم بگیرم هم واسه خودم قابل قبوله از اونجایی که تا حالا از این کارا نکرده بودم و حتی جایی رو هم سراغ نداشتم اما بعد از کلی فکر کردن یادم اومد که تو مسیر دانشگاه یه رستوران دیده بودم که بهش میومد باید محل دنج و خلوتی باشه ... و به کاری که دارم میکنم فکر کنم ...مسیر پل بزرگمهر رو کلا پیاده اومدم حس می کردم همه مردم دارن بهم نگاه می کردند این عذاب وجدانم رو بیشتر میکرد آخه خدایا کار گناهی نمی خواستم بکنم فقط می خواستم باهاش حرف بزنم اونم بعد از سه سال ،فقط همین فقط میخواستم حرفاشو گوش کنم همین .... تا بیای با هم بریم تو ،آخه از این جور محیطا ،اونم تنها خوشم نمیاد ...اما اگه با تو بودم دیگه چیزی نبود که ازش بترسم و خوشم نیاد موندم تا اومدی ، وقتی گفتی که رستورانه بستس از خودم خجالت کشیدم آخه تورو از اون راه دور تا اینجا کشونده بودم ... تو همیشه میگفتی ومن ازش خوشم نمی یومد نه این که از جاش خوشم نیاد ها نه به یه دلایلی دوست نداشتم این جور جاها برم .... آخه من .... اصلا فکر نمی کردم تو هم متوجه این طرز نگاهها شده باشی اعتماد ندارم ،تو واسم فرق داشتی ...تو مسیر، استرس از تو دلم بیرون نمیرفت ... رسیدیم کافی شاپ اونجا دیگه یه حس آرامش داشتم حرف زدیم از خیلی چیزا ... با سری قبل که نمایشگاه بودی فرق داشتی اونم خیلی میدونم به تو خوش نگذشت آخه با یه آدم که اهل شوخی نیست ، یه آدم سرد و خشک ، کسی که با دوستایی که قبلا باهاشون بودی فرق داشته نبایدم خوش بگذره -شرمنده - واسه تو که شوخ طبعی سخته برگشتنه بارون میومد یه کمی زود ترپیاده شدم تا زیر بارون پیاده بیام ،همش این شعر تو ذهنم تاب می خورد بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره .... میدونی چیه !!! هنوز دستمال کلینکسی که بهم دادی رو یادگاری نگه داشتم آخه واسه یه لحظه هم دست تو بوده |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم خیلی گرفته ...
نميدونم يادته بهت گفتم عزيزترين چيزي که تو زندگيم دارم تويي ... تو داري اينو هم ازم ميگيري *** ... شاید یه نفر دیگه بهتر ازمن پیدا کردی نمی دونم ،شاید فهمیدی که به دردت نمی خورم نمی دونم ... یهت زنگ نزدم گفتم اینجوری بهتر می تونی فراموشم کنی ،این جوری لااقل نمی فهمی این دلم چقدر تنگه توهه این جوری از دلم بی خبر می مونی، اما بدون تموم دنیای منی،اندازه تموم هستی دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 6:6 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
می خوام این جا بنویسم با این که با هم قرار گذاشته بودیم با هم بنویسیم ، با هم این جا باشیم اما بازم تو زیرش زدی اشکال نداره !!!... وقتی اینجام تو رو حس می کنم یاد اون شب که با هم اینجا رو ساختیم و واسش اسم انتخاب کردیم می افتم ... خیلی دلم واست تنگه ....... ............... دیروز خیلی دلم گرفته بود ، هر کاری کردم نمی شد از یادم بری ، رفتم آهنگ گوش بدم تموم آهنگام تو بودی ،تموم آهنگا نشونه تو رو داشتند همشون رو تو واسم یه بار گذاشته بودی ، یا همشون حرفای دلم رو میزدند دوباره اشکام می ریخت پایین دیشب شب آرزو ها بود ،پارسال همچنین شبی تبریز بودم یادش بخیر خدا بهم داد و بهش رسیدم ، دیشب تنها چیزی که از خدا خواستم تو بودی ... تو
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام گلم
دوباره می خوام اینجا بنویسم اینجا واسه من نشونه از تو داره خیلی دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 5:9 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
واسه آخرین پستم اینجا میخوام تنها ترنم لبهام تو این مدت رو بنویسم ...
آخه چه جور دلت اومد تنهام بزاری و بری |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
اي کاش همان لحظه که تقديم تو شد هستي من
مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور است پر از عشق و غرور! مبادا بازيچه شود! مي شکند... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
براي شکستن من يه اخم کافيه
نيازي به فريادت نيست واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه نيازي به قهر نيست براي مردنم حرف رفتنت کافيه نيازي به انجامش نيست نمي خوام بين منو بين دلش جنگ بشه نمي خوام عشقي که اون نداره کم رنگ بشه من فقط يه چيزي از خدا مي خوام واسه يک بارم شده دلش برام تنگ بشه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
روز اول دیدار
استرس و هول شدن ... اما نگاهم که به نگاهش افتاد یه حس آشنا ... انگار سالهاس این نگاهو میشناسم سالهاست روز دوم دیدار ۵ دقیقه پیاده روی و چند کلمه حرف ... دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
ممنونم که به فکرم بودی و می دونم همیشه هستی شرمندم اگر تنهات گذاشتم مب دونم که درکم می کنی دیگه برام روحیه ای نمونده تمام این چند وقت به این فکر بودم که کی برمیگردم پیشت و حالا پیش او هستم. دوستت دارم اهورا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط اهورا
|
|
||