|
|
|
|
|
اهورای گلم
ببخشم و معذرت می خوام- دیگه ازت نمی خوام.... - می بخشیم ؟؟؟؟؟ معذرت می خوام... سعی میکنم دیگه نزارم دل مهربونت بگیره |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز امروز داره میره ..... برا ۲ روز خیلی ها ۲ روز یعنی ۲ تا ۶۰ دقیقه ((راستی یادم رفت بگم گفت شاید هم بیشتر بشه )) خوب روزگار ما اینه همیشه بهش می گم چرا می ری می گه می خوام تنها باشم فکر کنم مغزم رو باید ریستارت کنم خدا وکیلی این هم شد جواب اما بذار بره شاید این طوری کمی از دلش بیام بیرون چند روز پیشا گفت داری با احساس من بازی می کنی نمی دونم چرا این فکر رو کرد اما به مرگ عزیزم اصلا اینطوری نیست دوستش دارم اما نمی تونم خوشبختش کنم این رو بهش می گم قبول نمی کنه می گه داری زیرش می زنی فرار می کنی اما به خدا این زوری نیست تو وجودم نمی بینم که خوش بختش کنم اما دوستش دارم شما بگین این یعنی بازی با احساسات که دارم واقعیت رو می گم که آدمی نیستم که خوشبختش کنم حالا بگذریم دلم گرفته یه عالمه
دلم گرفته آسمون ، نمي تونم گريه كنم شكنجه ميشم از خودم ، نميتونم شكوه كنم انگاري كوه غصه ها ، رو سينه من اومده آخ داره باورم ميشه ، خنده به من نيومده دلم گرفته آسمون ، از خودتم خسته ترم تو روزگار بي كسي ، يه عمر كه در به درم حتي صداي نفسم ميگه كه توي قفسم من واسه آتيش زدن يك كوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون ، يكم من و حوصله كن نگو كه از اون روزگار ، يه خرده كمتر گله كن
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط اهورا
|
|
||