|
|
|
|
|
ششم تیر ماه هشتاد و شش
.... می شه گفت یکی از بهترین روزهای عمرم...، یکی از روزهای که اصلا غیر ممکنه که از خاطرم بره ،یکی از قشنگترین روزهای زندگیم بیشتر بود میدونم یادته .... هر جور بود و خودم رو راضی کردم واسه اولین بار و آخرین بار بیام ببینمت دلایلی هم که باعث شد اینجور تصمیم بگیرم هم واسه خودم قابل قبوله از اونجایی که تا حالا از این کارا نکرده بودم و حتی جایی رو هم سراغ نداشتم اما بعد از کلی فکر کردن یادم اومد که تو مسیر دانشگاه یه رستوران دیده بودم که بهش میومد باید محل دنج و خلوتی باشه ... و به کاری که دارم میکنم فکر کنم ...مسیر پل بزرگمهر رو کلا پیاده اومدم حس می کردم همه مردم دارن بهم نگاه می کردند این عذاب وجدانم رو بیشتر میکرد آخه خدایا کار گناهی نمی خواستم بکنم فقط می خواستم باهاش حرف بزنم اونم بعد از سه سال ،فقط همین فقط میخواستم حرفاشو گوش کنم همین .... تا بیای با هم بریم تو ،آخه از این جور محیطا ،اونم تنها خوشم نمیاد ...اما اگه با تو بودم دیگه چیزی نبود که ازش بترسم و خوشم نیاد موندم تا اومدی ، وقتی گفتی که رستورانه بستس از خودم خجالت کشیدم آخه تورو از اون راه دور تا اینجا کشونده بودم ... تو همیشه میگفتی ومن ازش خوشم نمی یومد نه این که از جاش خوشم نیاد ها نه به یه دلایلی دوست نداشتم این جور جاها برم .... آخه من .... اصلا فکر نمی کردم تو هم متوجه این طرز نگاهها شده باشی اعتماد ندارم ،تو واسم فرق داشتی ...تو مسیر، استرس از تو دلم بیرون نمیرفت ... رسیدیم کافی شاپ اونجا دیگه یه حس آرامش داشتم حرف زدیم از خیلی چیزا ... با سری قبل که نمایشگاه بودی فرق داشتی اونم خیلی میدونم به تو خوش نگذشت آخه با یه آدم که اهل شوخی نیست ، یه آدم سرد و خشک ، کسی که با دوستایی که قبلا باهاشون بودی فرق داشته نبایدم خوش بگذره -شرمنده - واسه تو که شوخ طبعی سخته برگشتنه بارون میومد یه کمی زود ترپیاده شدم تا زیر بارون پیاده بیام ،همش این شعر تو ذهنم تاب می خورد بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره .... میدونی چیه !!! هنوز دستمال کلینکسی که بهم دادی رو یادگاری نگه داشتم آخه واسه یه لحظه هم دست تو بوده |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط تنها زیر بارون
|
|
||